خانه / سرگرمی مهندس های سخت کوش / نقد و بررسی فیلم چشمه – The Fountain

نقد و بررسی فیلم چشمه – The Fountain

نقد و بررسی فیلم چشمه – The Fountain

نقد و بررسی فیلم چشمه - The Fountain

چندی پیش معرفی فیلم چشمه (The Fountain) را خدمت شما مخاطبین عزیز در سایت قرار دادیم. اما با توجه به اینکه این اثر جزء یکی از آثار جنجالی تاریخ سینما است که بازخوردهای مثبت و منفی زیادی در رسانه ها داشته، صلاح دیدیم که کمی دقیق تر درباره این فیلم در سایت صحبت کنیم تا دلیل معرفی فیلم در سایت روشن تر شود. قبل شروع به صحبت لازم است ذکر کنیم که این متن با این فرض که خواننده فیلم را دیده نوشته شده است و حاوی اسپویلر های زیادی است. بنابراین اگر تا کنون فیلم را ندیده اید توصیه می کنیم ابتدا فیلم را مشاهده کنید و بعد این متن را بخوانید.

فیلم چشمه (The Fountain) در ابتدا قرار بود یک فیلم حماسی با بودجه ی بیش از ۱۰۰ میلیون دلار و با نقش آفرینی برد پیت و کیت بلانشیت، در داستانی باشد که طی هزاران سال و از خرابه های مایا تا فضا اتفاق می افتد و شامل ۳ داستان در هم تنیده درباره دغدغه ازلی انسان درباره مرگ و زندگی باشد.
پروژه ای با این سطح ار پیچیدگی و ابهام و همچنین بودجه سرسام آور مورد تایید استدیو قرار نگرفت. برد پیت ار این پروژه کناره گیری کرد تا در فیلم عادی تر و شاید به عبارتی معقول تر “تروی” بازی کند و در نهایت به همین دلیل پروژه فیلم تعطیل شد. اما آرنوفسکی مانند تمام قهرمان های داستان هایش به راحتی تسلیم نشد. او فیلم نامه را بازنویسی کرد تا بتواند با بودجه کمتری فیلم را بسازد، همچنین او “هیو جکمن” و “ریچل ویز” را جانشین بازیگران اصلی کرد و در نهایت موفق شد دوباره پروژه را به راه بیاندازد.
و نتیجه کار یکی از جنجال برانگیزترین فیلم های تاریخ سینما شد. زمانی که فیلم برای اولین بار در جشنواره کن برای مطبوعات و منتقدان اکران شد، بیشتر حضار فیلم را “هو” کردند. این در حالی است که در همان جشنواره کن وقتی فیلم برای مخاطبین عمومی اکران شد، یا استقبال و تشویق ایستاده حضار مواجه شد. وقتی که فیلم در نهایت به نمایش عمومی در سینما ها درآمد بازهم با برخورد ها مختلف مواجه شد و نهایت نتوانست امتیازی بیشتر از ۵۱% از سایت rottentomatos دریافت کند. اما حالا بعد از گذشت نزدیک به ۱۰ سال از اکران آن، این فیلم به نوعی فیلم “cult” تبدیل شده است که هواداران پر و پا قرص خود را دارد.

pic2

Our bodies are prisons for our souls. Our skin and blood, the iron bars of confinement. But fear not. All flesh decays. Death turns all to ash. And thus, death frees every soul.

در ابتدا باید به این موضوع اشاره کرد که “تمی” که همه ی فیلم های دارن آرنوفسکی را به هم مرتبط می سازد “وسواس (وسواس فکری)” است، که در هر فیلم، او نوع متفاوتی از این وسواس را به نمایش می گذارد. فیلم “پی (Pi)” به نوعی درباره وسواس در مورد ریاضیات و الگو ها بود و اینکه این مباحث چگونه باهم ارتباط برقرار می کنند تا جهان هستی را تشکیل دهند. فیلم “مرثیه ای بر یک رویا (Requiem for a Dream)” در رابطه با وسواس درونی ای بود که توسط اعتیاد به مواد مخدر ایجاد می شود و اینکه این امیال چگونه باعث زوال عقل می شدند.

در هر صورت وسواسی که هسته مرکزی فیلم چشمه را تشکیل میدهد شاید غیرزمینی ترین ایده ای باشد که آرنوفسکی تا کنون روی پرده سینما برده است: سه قهرمان داستان چشمه هر کدام در یک صفر هستی شناسانه به دنبال شکست مرگ (منظور دقیقا خود مفهوم و حقیقت مرگ است) هستند. زندگی بدون مرگ، بدون غم و اندوه و فقط آسایش وجود داشتن در زندگی جاوید (یا همان زندگی پس از مرگ).

فیلم از سه داستان جدا از هم تشکیل شده که هر کدام از این داستان ها به نوعی با داستان های دیگر در ارتباط هستند (ایده ای که در فیلم Cloud Atlas نیز دوباره استفاده شد) و در هرکدام از این داستان ها “هیو جکمن” و “ریچل ویز” در نقش کارکتر های اصلی ظاهر می شوند. اولین داستان در قرن پانزدهم روی می دهد، داستان یک سرباز اسپانیایی به نام “توماس (جکمن)” است که در تلاش است تا درخت افسانه ای زندگی را پیدا کند تا ملکه مورد علاقه اش (“ویز”) را از عذاب نجات دهد. داستان بعدی ۵۰۰ سال بعد در زمان حال روی میدهد که در آن یک دکتر به نام “تامی کرو (جکمن)” در تلاش است تا علاجی برای سرطان همسرش “ایزی (ویز)” فبل از اینکه او بمیرد پیدا کند. داستان آخر در ۵۰۰ سال بعد روایت می شود که در آن یک فضانورد “بینام (که در لیست بازیگران با نام “تام” از او یاد شده باز هم با بازی جکمن)” در یک گوی به همراه درخت زندگی در اعماق کهکشان شناور است در حالیکه به سمت ابر فضایی Xibalba سفر می کند.

زمانی که فیلم در سال ۲۰۰۶ اکران شد، بیشتر انتقادات منفی درباره جاه طلبی بیش از حد فیلم بودند. اینکه فیلم می خواست این داستان بزرگ و حماسی را که در طی هزار سال رخ میداد و با مباحث هستی شناسانه و متافیزیکی عجین شده بود را با استفاده از مباحث دین یهودیت، مسحیت و مایا پایه و اساس بدهد و این که فیلم در نهایت زیر بار ایده های بیشمارش خرد شده بود. و اگر راستش را بخواهید منتقدان به نوعی درست می گفتند. چراکه فیلم با مدت زمان ۹۰ دقیقه ای خود به هیچ وجه نه می توانست مباحث خود را آنقدر که افرادی را که به دنبال معانی فیلسوفانه عمیق هستند را راضی کند، بسط دهد و نه می توانست به تمام عمق و دامنه ای که یک داستان هزار ساله در خود دارد بپردازد.

با این وجود این فیلم دقیقا به خاطر همان جاه طلبی بی نظیرش، حداقل در دید اینجانب یک شاهکار بی بدیل است. چراکه هیچ کدام از مباحث (شاید عجیب و غریب) مذهبی و فلسفی در نهایت تمرکز اصلی فیلم نیستند. چیزی که در سطح یک سفر ادیسه وار در زمان، مکان و چرخه زندگی به نظر می آید در واقع یک اثر به شدت شخصی است، که در کنار آثار کلاسیکی مثل “چهارصد ضربه (۴۰۰ Blows)” و “هشت و نیم (۸ ۱/۲)” و آثار مدرنی مثل “درخت زندگی (The Tree of Life)” و “Holy Motors” قرار می گیرد. فیلمی که در نگاه اول شاید شبیه به ” ۲۰۰۱: ادیسه فضایی (۲۰۰۱: A Space Odyssey)” به نظر برسد تبدیل به اثری می شود که از نظر احساسی بسیار غنی تر است. یک اثر شخصی درباره نشان دادن غم و اندوه و اثر آن بر روان انسان.

pic3

برای اینکه بفهمیم چرا فیلم چشمه یک اثر شخصی برای آرنوفسکی به شمار می رود نیاز است که کمی بیشتر درباره فیلم بدانیم: یکی از منابع الهام فیلم در واقع تجربه شخصی خود آرنوفسکی درباره مرگ بوده است. در مصاحبه ها آرنوفسکی گفته بود که چطور در سال ۱۹۹۹ زمانی که ۳۰ سال داشت متوجه شدند که والدینش مبتلا به سرطان هستند. با این کشف، آرنوفسکی مجبور شد تا با فناپذیری خودش کنار بیاید، و از همان جا ایده مردی در تلاش برای نجات دادن عزیزان بیمار و در حال مرگش را به دست آورد. آرنوفسکی این ایده اش را با یکی از دوستانش به نام “آری هاندل (Ari Handel)” که بعد ها کمک نویسنده اش برای فیلم نامه همین فیلم شد در میان گذاشت و از همان جا طرح داستانی فیلم در مورد مردی که می خواهد بیماری اصلی یعنی “مرگ” را درمان کند پی ریزی شد.

همان طور که قبلا ذکر شد، انتقادات اولیه به فیلم این بودند که فیلم نتوانسته همه ی ایده های جاه طلبانه اش را در فیلم به طور کامل پیاده سازی کند. اما در حقیقت چیزی که این منتقدین درباره فیلم متوجه نشدند این بود که چشمه فیلمی درباره گشودن اسرار هستی، مرگ و حقیقت جهان نیست. بلکه چشمه فیلمی درباره این است که ما چگونه با “مرگ” کنار می آییم، و درباره بحران های هستی شناسانه ای که نه در اعماق کهکشان بلکه در ضمیر ناخودآگاهمان با آن های مواجه می شویم.

فیلم سه قهرمان دارد که هرکدام از آن ها به نوعی در تلاشند تا با جلوگیری از مرگ مانع از دست رفتن عزیزانشان شوند. توماس باید درخت را پیدا کند تا ملکه اش را نجات دهد، تامی باید علاجی برای نجات همسرش پیدا کند و تام باید به Xibalba برسد تا بتواند درخت را نجات دهد.

ارتباط این داستان ها با هم مدام در فیلم مورد بازی قرار گرفته می شود. امکان دارد که اینطور به نظر برسد که به نوعی با تمی شبیه به “Cloud Atlas” سر و کار داریم یعنی اینکه روح توماس (سرباز) به تامی (متخصص اعصاب) رسیده و تام نسخه پیرتری از تامی در آینده داستان باشد. اما می بینیم که داستان توماس (سرباز) در واقع بخشی از کتاب لیزی است. و این باعث می شود که فکر کنیم که داستان های “واقعی” رمان حال و آینده هستند. اما این هم درست نیست چراکه می بینیم تام رویاهای درباره ملکه اسپانیا دارد که در آن ها ملکه به او می گوید “Finish It”.

زمانی که سعی می کنیم همه این مسائل را کنار هم بگذاریم و مفهوم آن ها را متوجه بشویم و در عین حال انتظار فیلمی شبیه به “۲۰۰۱: ادیسه فضایی” که مفاهیمی فلسفی دارد را داشته باشیم به طور قطع انتظاراتمان برآورده نخواهد شد. اما اگر فیلم را همان گونه که هست ببینیم و بپذیریم می بینیم که فیلم از نظر احساسی بسیار عمیق است. کتاب ایزی (که نامش “چشمه” است) که داستان توماس (سرباز) را در تلاش برای پیدا کردن درخت زندگی روایت می دهد اگر از دید ایزی که آن را نوشته دیده شود بسیار غنی تر به نظر می آید. استفاده از “هیو جکمن” و “ریچل ویز” برای نقش های این داستان نیز کلیدی برای این دیدگاه هستند. ایزی در واقع کتاب را به عنوان راهی برای کنار آمدن با مرگ خودش می نویسد و فصل آخر کتاب را خالی رها می کند تا تامی با پیدا کردن راه خود برای کنار آمدن با مرگ لیزی آن را تمام کند.

حال داستان آینده که ذاتا از دو داستان دیگر پیچیده تر است باقی می ماند. تئوری های زیادی درباره اینکه “فضا” نشان دهنده چه چیزی می تواند باشد وجود دارد اما تئوری ای که از همه معقول تر به نظر می رسد این است که: داستان تام در واقع فصل آخر کتاب ایزی است که تامی در حال اتمام (“finishing”) آن است و سفر تامی برای رها کردن تلاشش برای مبارزه با مرگ و کنار آمدن با مرگ ایزی است. نتیجه این دیدگاه ایجاد یک داستان چند لایه درباره غم و اندوه از دست دادن عزیزان است که یک داستان احساسی قوی را برای شخصیت اصلی فیلم (تامی) ایجاد می کند.

pic4

تامی برای اینکه با غمش کنار بیاید لازم است به گذشته نگاه کند (به وسیله درسی که ایزی سعی داشت به او بدهد) و اصطلاحا به گذشته نگاه کند (با داستان کتاب لیزی) تا بتواند با غمش کنار بیاید. برای اینکه تامی بر غمش فایق بیاید باید کتاب لیزی را تمام کند و توماس (که در واقع استعاره ای از تامی است)  را بکشد. اما حتی این هم کافی نبود.

در این حال ساخت کارکتر تام (فضانورد) معنای بسیاری پیدا می کند. در حقیقت این داستان مستقیم ترین شیوه بصری برای پروسه عزاداری در فیلم است: یک مرد تنها، تنها در تمام فضای پوچ اطرافش، بدون هیچ همراهی بجز درخت، یک یادآوری از اینکه نتوانسته بود او (لیزی) را نجات دهد و در واقع نمادی از از اینکه نمی تواند خاطرات عشقش را رها کند. تام به یک ابرفضایی طلایی به نام Xibalba سفر می کند که در آن ستاره ها متولد می شوند. این ابر با درخشش دور تام و گوی نوعی حالت زنده گونه دارد که در نهایت توسط تام رها میشود تا تام بتواند به سفرش در زندگی ادامه دهد. در حین اینکه تام بالا تر می رود و به مقصد نزدیک تر می شود مدام رویای لیزی را می بیند و مجبور می شود با حقیقت پس از مرگ مواجه شود. در نهایت تام به ستاره ای که در مرکز قرار دارد می رسد. ستاره ای که در واقع یک ستاره در حال مرگ است که طبق تحقیقات لیزی در فرهنگ مایا نشان دهنده جهان پس از مرگ (“Underwork”) بوده است. اما برای تام این ستاره نماد فیزیکی از حقیقت فرای مرگ است که او باید از آن استفاده کند تا درخت را دوباره زنده کند و در نتیجه مرگ را شکست دهد.

اما به جای آن، تام، لیزی و ملکه اسپانیا، که قرار بود در کتاب لیزی باشد تا به تامی درسی بیاموزد، را می بیند و بالاخره متوجه منظور لیزی می شود و با حالت رهایی، احساس رضایتی عمیق و با صدایی لرزان می گوید: “من خواهم مرد (I’m going to die)”. و سرانجام از طریق درس های گذشته، تام توانست سرنوشتش در آینده را قبول کند.

با همه این ها جالب ترین موضوع درباره سفر تام این نیست که چگونه احساسات تامی را مسجم می کند. در واقع این موضوع عمق بیشتری دارد. به عنوان مثال فرض کنید که دارید کتاب لیزی را میخوانید: به نظرتان عجیب به نظر نمی رسد که دارید داستانی درباره یک سرباز در زمان اسپانیای قدیم میخوانید، و ناگهان در فصل آخر با یک کارکتر در آینده که قبلا به آن هیچ اشاره ای نشده آشنا شوید که مدام خاطره درباره کارکتری که اصلا ندیده (لیزی) می بیند. اما در این جا حقیقتی نهفته است: رویاها و خاطره های تام در واقع درباره لیزی هستند که قطعا یک شخصیت تخیلی نیست. منظورم این است که تصور کنید دارید کتابی می خوانید و در فصل آخر کتاب، کارکتری که برای اولین بار او را دیده اید، برای مرگ نویسنده کتابی که دارید آن را می خوانید عزاداری می کند.

در اینجا مشخص می شود که تام تجسمی از اندوه تامی نیست. بلکه تامی به معنی واقعی کلمه خودش را در داستان نوشته است. یعنی تامی برای اینکه هم کتاب و هم پروسه عزاداری و داستان احساسی خود را تمام کند، خودش را به داستان تزریق کرده تا با بیرونی کردن درد و اندوهش بتواند بر آن ها فایق بیاید. این همان استعاره ی لازم برای هنرمندی مثل دارن آرنوفسکی برای ساخت یک اثر شخصی درباره نحوه کنار آمدن با مرگ است.

بنابراین چشمه فیلمی درباره گشودن اسرار هستی نیست. بلکه فیلمی، مثل دیگر اثر آرنوفسکی “Pi”، درباره چیزهایی است که هرچه بیشتر به دنبال آن ها بگردید کمتر آن ها را می یابید. به عنوان مثال اگر به دنبال نظم بگردید می بینید که زندگیتان پر از بی نظمی و آشوب است. و اگر آشوب را در جهان بپذیرید می بینید که جهان بیشتر از هر وقت دیگر دارای نظم است.

pic5

این فیلم با گذر زمان انواع و اقسام تحلیل ها و بررسی ها از دیدگاه های مختلف را به خود دیده است. با گشت و گذاری در اینترنت به راحتی می توانید با دیگر دیدگاه های موجود درباره این فیلم آشنا شوید. یکی از مقاله های خوب درباره فیلم که بیشتر دیدگاه متافیزیکی دارد را می توانید در اینجا بخوانید.

منابع: سایت های philoscifi و moviemezzanine

درباره‌ی حسین بهمنی

همچنین ببینید

بشنو از نی چون حکایت می کند(به مناسبت زادروز مولانا)

نوشته ای که در زیر می خوانید توسط دوست خوبم آقای علیرضا قسمتی به مناسبت …

یک نظر

  1. چرند محض بود نقدی کردید دوستان / مخصوصا ابتدای داستان که میشه این قسمت : داستان آخر در ۵۰۰ سال بعد روایت می شود که در آن یک فضانورد “بینام (که در لیست بازیگران با نام “تام” از او یاد شده باز هم با بازی جکمن)” در یک گوی به همراه درخت زندگی در اعماق کهکشان شناور است در حالیکه به سمت ابر فضایی Xibalba سفر می کند.
    لطفا چندین بار دیگه فیلمرو ببینید با دید باز تر / ضمن اینکه چرا فکر کردین صلاحیت نقد فیلم رو دارید اونم چنین اثر های فاخری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای دریافت آخرین اخبار و مطالب مهندسی آماده اید؟!
برای دریافت کد های تخفیف ها و مطالب مهندس کلاب آدرس ایمیل خود را وارد کنید.
اطلاعات شما منتشر نخواهد شد!